یاد آوری....
وقتی ریز میشم و فکر می کنم به اینکه این تقریبا ٢ سال چطوری گذشت و اون ٩ ماهی که تو رو همراهم داشتم گریم می گیره. اگه بهم نمی خندی ( دلم واسه ی اون وقتی که خیلی کوچولو بودی تنگ شده ) واسه اون دست و پای کوچولو ‚ واسه ی اون چشمهای قشنگی که وقتی به دنیا اومده بودی نور اذیتش می کرد و دستهای نازتو می ذاشتی جلوی چشمات که نور نخوره ‚واسه ی نق زدنهات که قربونت برم به جای گریه و جیغ زدن نق می زدی . عاشقتم باران ‚عاشق همه ی روزهایی ام که تو اومدی تو زندگیم ‚از وقتی فهمیدم که هستی تا همین لحظه.من واسه داشتن تو تا آخر بارداریم ٥٤٠ تا آمپول خوردم اما عاشق همون درد کشیدن هام ...
نویسنده :
مامانیه باران
14:15






